نوشته ای برداستان بی بی پیک از الکساندر پوشکین ازکتاب"بی بی پیک و چندداستان ذیگر"ترجمه اسماعیل فلزی

 

*نقش پوشکین در ادبیات روسیه 

برنامه ای در فرهنگسرای فردوس با حضور جعفر توزنده جانی کارشناس ادبی برگزار شد: 

 توزنده جانی در خصوص شروع ادبیات جدی در روسیه گفت : شروع ادبیات جدی روسیه را باید در قرن 17 و 18 و ادامه‌اش در قرن نوزدهم دانست وبین سالهای 1820 که اولین اثر پوشکین منتشر شد تا سال 1883 که تورگینف از دنیا رفت را باید عصر طلایی ادبیات روسی نام گذاری کرد.

وی در ادامه افزود: دو دهه نخست این دوره رمانیسم خوانده می‌شد، در همین سالها است که پوشکین و لرمانتوف اشعارشان را سرودندو در سال 1840 واقعگرایی جایگزین رمانیسم شدو به گونه‌ای که حتی برخی از آخرین آثار پوشکین رگه‌های از واقعگرایی را به نمایش می‌گذارد، ظهور گوگول و انتشار اولین اثرش در 1842 شروع واقعگرایی در ادبیات روسیه بود.

توزنده جانی بیان داشت: همین سالها بود که گوگول تورگینیف داستایسفکی و تالستوی ادبیات روسیه را در ادبیات جهان طرح کردند. واقعگرایی در ادبیات روسی به همدلی با رنج کشیدگان می‌پرداخت و به خاطر همین خصیصه از نوع فرانوسی آن متمایز است.

الکساندر پوشکین: داستان‌های پوشکین پر از عشقهای پر شور است. داستان‌ها حال و هوای شرقی دارند. زنان داستانها، زیبا و افسرده و مردان ناکام به تصویر کشیده می شوند. پوشکین اشعارش را در هواخواهی از آَزادی و لیبرالیسم می‌سرود اما بهترین اشعارش در باره عشق و طبیعت می باشد . نمایشنامه‌‌ها او درام واقعی نیستد. بلکه بیشتر بررسی های کوتاهی درباره شخصیت و موقعیت آنها است. وی افزود : مهترین اثر نمایشی پوشکین برویس کادونوف نام دارد که یک تراژدی تاریخی در قالب شعر آزاد است. این اثر نخستین گامی است که در زمینه تراژدی رمانتییک روسی برداشته شده است.

گوگول: بهترین آثار این رمان نویس آمیزه‌ای عجیب و شگفتی آور از ژرفترین احساسات همدردی همراه با واقعگرایی زنده و طنز پردازی نشاط آور است. او از یک سو با شخصیت‌های داستانش همدردی می‌کند و از طرف دیگر به آنها می‌خندد. او همه چیز را با دیدی رمانتیک، هیولاوار یا مسخ شده می بیند، شخصیتهای داستانهایش علیرغم حقیقی بودن مانند آدمکها هستند. او نویسنده ای اصلاح طلب است اما نه انقلابی.

نویسنده قابل اهمیت دیگر روسیه “ایوان سرگیویچ تورگینف” است که در داستانها و رمانهایش اغلب شرح واقعگرایانه زندگی مردم را با وصف غنائی طبیعت درهم می آمیزد. شیوه برخوردش با آدمهای داستان تقریباً عینی است و به ندرت پرده از روح آنها کنار می زند. او در آفریدن قهرمانان زن استاد است و بیشتر داستانهایش از زنان فروترند .تورگینف در برخی از آثارش طبقه متوسط را به عنوان نیروی رهایی بخش بالقوه کشور دانسته است، عمده شهرت تورگینف بر داستانهای کوتاه و رمانهایش استوار است.

توزنده جانی همچنین افزود:از دیگر نویسندگان معروف روسی می توان از “آنتون پاولوویچ چخوف” نام برد. او همانند گوگول حس شوخ طبعی شگفت آوری دارد که با درک عمیق مصیبت زندگی همراه است. نخستین داستانهایش با آنکه طرحهایی شاد و خنده آور هستند اما از نظر قدرت ادراک فوق العاده هستند و پس از آن در یک دوره تمام نوشته هایش حزن انگیز و دردناکند و باز دوباره بارقه امید همزمان با تغییر وضع کشور بر دل آثارش تابید. او با اینکه راه درمان را نمی داند، اما دردها را به خوبی می شناسد و چشم به انقلاب آینده می دوزد. چخوف را مفسر برجسته زمانه و سرزمین خویش می‌دادند.

 

توزنده جانی در خصوص دیگر نویسنده روسی ماکسیم گورگی گفت: سهم گورگی در ادبیات روس این است که به کشف دنیایی تازه‌ای در عالم مردم فرودست و مطرودشدگان اجتماعی دست یافت. آنچه می‌خواست بگوید آن بود که آوراگان و ولگردان بی سرو پا چنان روح زیبایی دارند که نباید از یاد بشریت بروند.

آثار گورگی از در به دری و سیه روزی جوانی او ایمان به نیروی مردم و خوش بینی به آینده و عشق به زندگی الهام گرفته است. در عین حال اب روح انقلابی و رمانتیک او عجین است. علاوه بر تمام هوشمندی و ظرافت نکات غیل قابل باوری هم در داستان‌های گورگی هست. آدم‌های بی سرو پایی که بیش از اندازه زیر ک و آگاهند.

 

کارشناس برنامه آقای توزنده جانی به برخی از نویسندگان وشاعران از سال های ۳۰ تا ۷۰ قرن بیستم، خاطرنشان کرد : که برخی از نویسندگان به مبارزه با رئالیسم سوسیالیستی برخاستند و بین آنها میتوان به نویسندگان صاحب نامی مانند «آلکساندر سولژنیتسین» و «باریس پاسترناک»، شاعرانی مانند «یوگنی یفتوشنکو» و «یوسیف برودسکی »اشاره نمود. شاعران بزرگی مانند «ولادیمیر مایاکوفسکی» و «سرگی یسنین» راهی به غیر از خودکشی نیافتندآنان که زنده ماندند یا جلای وطن کردند و یا آثارشان چاپ نشد. داستانهای کوتاه «ایوان بونین»و رمانهای «ولادیمیر نابوکوف»، آثار «باریس پاسترناک» و «میخاییل بولگاکوف» و شعرهای «آنا آخماتووا» از این دست هستند.

 

** «خلاصه داستان بی بی پیک» نوشته حامد.ع

       داستان ازخانه  ناروموف افسر گارد سوار نظام شروع میشود که شب هنگام مهمانان مشغول ورق بازی بودند.افسر جوانی از هنگ مهندسی به نام هرمان توجه همه را جلب کرد که ورق بازی نمی کرد لیکن تا اخر بازی کنار میهمانان می نشست وبازی را تماشا می کردو به قول خودش ضرورت را فدای زیاده خواهی نمی کرد.

         تومسکی در حین بحث در باره هرمانِ داستان مادر بزرگش را که حالا هشتاد سال داشت نقل می کند که قبلا به پاریس رفته بود این ونوس مسکویی در بازی فارو به دوک اورلئان مبلغ هنگفتی می بازد.علی رغم تدبیرهای زنانه از جمله جداکردن اتاق خواب موفق نمی شود شوهرش را برای پرداخت مبلغ باخت راضی کند.در نهایت به یکی از اشنایان به نام کنت گرماین که توانایی خاصی درجلب نظرموافق اجتماع داشت متوسل شد گرماین رازبرگ برنده وشکست ناپذیر در بازی فارو رابه وی می گوید.واین شاهزاده خانم در بازی با دوک اورلئان برنده شد و بدهی خود را صاف کرد.

   هرمان که آدم رویایی و خیال بافی بود تصمیم می گیرد به هر نحو ممکن راز ورق بازی را از کنتس پیر به دست اورد.با خود می گفت  اگر خود را به او نشان دهد و دلش را به دست اورد یا حتی معشو ق اش باشد اما همه ی این ها  وقت گیر است او هشتاد سال دارد و هراس تملق عمر

     یکی از خدمت کاران کنتس پیر لیزواتا ایوانونا  بود موجودی بدبخت یک شهید خانگی به قول دانته: نان خیریه تلخ است و با لا رفتن از پله هایی که مارا به منزلی بیگانه می رساند دشوار. این دختر متکی به پیر زن اشرافی بود ودر مجالسی با مهمانان ویژه که با کنتس همراه بود در این مجالس که تنها به مقام و مرتبه ی اجتماعی توجه داشتند نه معیار های اصیل انسانی هیچ گاه مورد توجه نبود.

   هرمان توجه لیزوانا را به  خود جلب می کند و از او درخواست ملاقات می کند.لیزوانا نامه ای به این مضمون برایش از پنجره پرتاب نمود:ساعت یازده و نیم بیایید یکراست به طبقه بالا برویداگر در راهرو به کسی بر خوردید بگویید برای دیدن کنتس امده اید از راهرو به سمت چپ بپیچید ومستقیم بروید تا به اتاق کنتس برسید در سمت چپ به دالانی می رسد که در آن پلکانی مار پیچی هست که به اتاق من ختم می شود.

     هرمان مانند ببری منتظر ساعت مقرر شد و خود را به اتاق کنتس رساند و خود را پنهان کرد سپس کنتس که بیشتر مرده بود تا زنده وارد شد وروی صندلی راحتی نشست ناگهان مردی ناشناس را جلوی خود می بیند. هرمان گفت: برای رضای خدا نترسید آیا قادرید سه برگ برنده را که باید یکی راپس از دیگری باز شوند بر زبان آورید. هرمان حتی به زانو در آمد.اما کنتس ساکت بود وجوابی نداد کنتس مرده بود.لیزواتا  ایوانونا با قلبی لرزان به اتاقش رفت.شروع به از سر گذراندن کلیه مطالبی که در آن مدت کوتاه با هرمان داشت.که ناگهان هرمان داخل شد هرمان ماجرای مرگ کنتس را اظهار می کند. لیزواتا به او خیره شد ودریافت که نوشتن نامه های پر عاطفه تقاضاهای مشتاقانه از عشق ملهم نبود پول تنها عشق و ارزویش وموجب شادی او بود.همچون معشو قه ی بیچاره شریک چشم وگوش بسته جنایت و قتل ولی نعمت پیرش بوده است.

   کار از کار گذشته بود وپشیمانی سودی نداشت و هرمان رااز طریق مسیری مخفی به بیرون ساختمان هدایت کرد. 

   سه روز پس از ان شب شوم هرمان در مراسم ختم کنتس درصومعه شرکت کرد به تابوت

 نزدیک شد و با تعظیم خود را بر خاک افکند در حالی که به اندازه جنازه رنگش پریده بود از جا بر خواست به نظرش رسید جنازه با نگاه عجیبی او را بر انداز کرد و چشمک زد.

       همان روز  در خانه شام خورد و برای رفع اضطراب تا توانست نوشید.شراب تصورات او را دامن زد و به تشیع جنازه ی کنتس اندیشید و صدای دمپایی هایی که روی زمین کشیده می شد و به او نزدیک می شد به گوشش رسید ناگهان زن سفید پوشی را در کنار خود دید همان کنتس پیر بود. وگفت  یک سه یک هشت ویک آس به تر تیب برگ های برنده هستند به شرطی که هر روز فقط روی یک برگ بانگ بزند و پس از آن در تمام طول زندگی بازی نکند.

     هرمان در جمعی از قمار بازان پولدار در مسکو که چکالینسکی آن را می گر داند حضور داشت و روی یک برگ 47 هزار شرط بندی کرد. که هرمان برگ 3 را رو کرد و برنده شد.غروب روز بعد روی 94 هزار با برگ 7 دوباره هرمان برنده شد. 

     شب بعد هرمان باز روی میز بود.همه در انتظار بازی نامعمول بودند مثل یک دوئل بود.هرمان طبق راز کنتس گفت آس می برد و برگش را نشان داد اما چکالینسکی مودبانه گفت بی بی را باخته. هرمان یکه خورد چون به جای برگ آس  بی بی پیک را رو کرده بود.

ناگهان به نظرش رسید بی بی پیک چشمانش را تنگ می کند و به او می خنددو با وحشت گفت پیرزن.هرمان دیوانه شده و مرتبا می گفت سه هفت آس سه هفت بی بی.

 لیزواتا ایوانونا با مرد جوان با اصل و نصبی ازدواج می کند. تومسکی نیز به کامیابی می رسد.

 

این داستان تحلیلی است از وسوسه­های روحی مردی جوان که نمونه خاصی از مردم روسیه بود.

 

***خلاصه ای از داستان بی بی پیک توسط جهانگیر افکاری. فرهنگ آثار. سروش.

مؤلف درآن پاره‌ای عناصر واقعی را با تخیل ناب به هم آمیخته است. هرمان، قهرمان داستان، قصه‌ای از زبان یکی از دوستان می‌شنود: شاهزاده خانم پیری توانسته است، پس از باخت در قمار، با تردستی مرموزی باجابجایی سه ورق خود را از گرفتاری نجات دهد. هرمان، که هرگز ورق بازی نکرده است و مشتاق به دست آوردن راز این بازی از پیرزن است، موفق می‌شود که به خانه این زن راه پیدا کند. ولی پیرزن وحشتزده شده و قبل از آنکه جوان بتواند رمز را به دست آورد میمیرد. پس از مراسم دفن شبح شاهزاده خانم بر جوان ظاهر می‌شود و سه ورق را نشانش می‌دهد. هرمان با دو برگ از آنها پول کلانی در قمار می‌برد، ولی با سومی می‌بازد. جوان از این کابوس دیوانه می‌شود. داستان به خصوص تحلیل بسیار دقیق و فشرده‌ از دلمشغولی‌های این جوان است، و حالت جنون او را کاملا زنده و عینی شرح می‌دهد. این داستان که از نظر هنری کامل است، نمونه‌ای از رمانتیسم ادبی است.

 

متن حقوق بشر (کتیبه کورش کبیر)& سخنی از نادر شاه افشار


*نادر شاه افشار:

خردمندان ودانشمندان سرزمینم،آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود.


**کتیبه کورش کبیر(متن حقوق بشر)

اينک که به ياری مزدا تاج سلطنت ايران و بابل و کشورهای جهان اربعه را به سرگذاشته ام اعلام می کنم که تا روزی که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من می دهد دين و آئين و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زير دستان من دين و آئين و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم يا ملتهای ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند.

من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من می دهد هرگز سلطنت خود را بر هيچ ملتی تحميل نخواهم کرد و هر ملت آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند يا ننمايد و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد.

من تا روزی که پادشاه ايران هستم نخواهم گذاشت کسی به ديگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق وی را از ظالم خواهم گرفت وبه او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.

من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگری را به زور يا به نحو ديگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضايت صاحب مال تصرف نمايد و من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصی ديگری را به بيگاری بگيرد و بدون پرداخت مزد وی را به کار وا دارد.

من امروز اعلام می کنم که هر کسی آزاد است که هر دينی را که ميل دارد بپرستد و در هر نقطه کخ ميل دارد سکونت کند مشروط بر اينکه در آنجا حق کسی را غصب ننمايد و هر شغل را که ميل دارد پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو که مايل است به مصرف برساند مشروط بر اينکه لطمه به حقوق ديگران نزند.

من اعلام می کنم که هر کس مسئول اعمال خود می باشد و هيچ کس را نبايد به مناسبت تقصيری که يکی از خويشاوندانش کرده مجازات کرد و مجازات برادر گناهکار و بر عکس به کای ممنوع است و اگر يک فرد از خانواده يا طايفه ای مرتکب تقصير می شود فقط مقصر بايد مجازات گردد نه ديگران.

من تا روزی که به ياری مزدا زنده هستم و سلطنت می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان به عنوان غلام و کنيز بفروشند و حکام و زير دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموريت خود مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و کنيز بشوند و رسم بردگی بايد به کلی از جهان برافتد.

از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملتهای ايران و بابل و ملتهای ممالک اربعه بر عهده گرفته ام موفق گرداند.

نوشته ای در مورد داستان "دختر سروان" از الکساندر پوشکین  ترجمه پرویز ناتل خانلری  انتشارات امیر کبیر



الکساندر سرگیویچ پوشکین شاعر و نویسندهٔ روسی سبک رومانتیسیسم است.

او در ۲۶ مه ۱۷۹۹ در شهر مسکو چشم به جهان گشود و در ۲۹ ژانویه ۱۸۳۷ در سن پترزبورگ درگذشت.

او بنیان‌گذار ادبیات روسی مدرن به حساب می‌آید و برخی او را بزرگ‌ترین شاعر زبان روسی می‌دانند.

پدر پوشکین از خانواده‌های اصیل روسی بود و مادرش نوه یک برده اتیوپیایی به نام آبراهام هانیبال و پسرخوانده تزار پتر کبیر بود که بعدها به مقام‌های بالایی دست یافته بود.

پوشکین اولین اشعار خود را در پانزده‌سالگی منتشر کرد. بعد از اتمام مدرسه، وی به خاطر سخنرانی‌های انتقادی‌اش در حمایت از اصلاحات اجتماعی مجبور به ترک پایتخت و به سمت مولداوی شد. در آنجا او عضو فیلیکی اتریا شد که برای آزادسازی و استقلال یونان از امپراتوری عثمانی فعالیت می‌کرد. از این گذشته او تحت تأثیر انقلاب یونان قرار گرفت.

سال ۱۸۲۳ پوشکین به اودسا رفت و باز آنجا با حکومت درگیر و مجبور به تبعید شد. با این وجود او اجازه ملاقات تزار نیکولاس یکم را یافت. در ۱۸۳۱ پوشکین با نیکولای گوگول ملاقات کرد و تحت تأثیر داستان‌های کمدی‌اش قرار گرفت. در همین سال نیز او با ناتالیا گونچارووا ازدواج کرد. پس از این ازدواج رفت‌وآمد او در دربار بیش از پیش افزایش پیدا کرد. ولی پس از اینکه تزاربه پیشنهاد لقب بسیار پایین درباری به وی قناعت کرد، او بسیار عصبانی و سرشکسته شد، زیرا قبل از همه همسر بسیار زیبای او مورد ستایش درباریان بزرگ (از جمله خود تزار) بود. سال ۱۸۳۷ بدهی‌های پوشکین بسیار افزایش پیدا کرد. از طرف دیگر شایع شده بود که همسرش رابطه نامشروع با یکی از افسران فرانسوی به نام جرج دانتس دارد پوشکین برای حفظ غرورش، معشوق احتمالی همسرش را در ۲۷ ژانویه ۱۸۳۷ (تاریخ قدیم) به یک دوئل فراخواند. در این دوئل پوشکین از ناحیه شکم آسیب دید و دو روز پس از آن درگذشت. طرف مقابلش ولی فقط یک جراحت جزئی از ناحیه دست پیدا کرد.

آثار:

شعر: روسلان و لودمیلا(1820)، زندانی قفقاز (1821)،فواره باغچه سرای(1823)،کولی ها(1824)،برادران سارق،یوگنی اونگین(رمان منظوم)،کنت تولین،سوارکار برنزی(1833)،

نمایشنامه: بوریس گودونف(1825)،مجموعه تراژدیهای کوچک(شامل چهار نمایشنامه شوالیه خسیس(1830)،ضیافت به روزگارطاعون،مهمان سنگی ،موتسارت و سالی یری)

نثر:  دوبروفسکی (1833)، داستان مرغ طلایی(1834) ، تاریخچه شورش پوگاچف(1834)،دختر سروان(1836)، داستان بی بی  پیک(1833) 




خلاصه داستان«دختر سروان» از الکساندر پوشکین  ترجمه پرویز ناتل خانلری  انتشارات امیر کبیر

آندره پترویچ که با درجه سرگردی از نظام کناره گیری کرده است به همراه همسرش آودینا واسیلیو در املاک خود در سیمبرسیک اقامت کرده اند.تنها پسرشان پتر آندرویچ(پتروشا) از نه فرزند برایشان باقی مانده است که از همان ایام طفولیت از طریق اقدامات سرگرد پرنس ب از نزدیکانشان با درجه گروهبانی در اردوگاه سمنوسکی منصوب شده بود ولی تا زمان اتمام تحصیلات مرخصی گرفته بود.حال او در آستانه 17 سالگی است و بهمراه مربی اش ساولی ایچ به اورانبورگ جهت خدمت نظام روانه میشود. در راه با زورین رئیس سواره نظام آشنا میشود بعد از جدایی از زورین در ادامه مسیر ، ناگهان باد به غریدن میاید توفان شروع میشود و چیزی نمیگذرد که فضا دریایی از برف میشود و همه چیز در زیر آن پنهان میشود(ص24). در این اثنی یک سیاهی نظرشان را جلب میکند  فردی ناشناس بود که با راهنمایی او سورچی کالسکه، به طرفی که باد می وزید و بوی دودی به شامه تیزش رسیده بود راندند با فراست فرد ناشناس به مهمانخانه ای رسیدند و از توفان نجات می یابند و برای قدردانی، پتر به ناشناس یک پوستین پوست خرگوش میدهد.پس از رسیدن به اورانبورگ،پتر به عنوان افسر به قلعه بلوگورسک در سرحد دشت قرقیز فرستاده میشود حاکم قلعه سروان میرونو ایوانونا(ایوان کوزمیچ) است سروان دختری به نام  ماریانا میرونو(ماشا) با چهره ای گرد و سرخ و گیسوانی خرمایی داشت.در همان نظر اول پتر از ماریانا خوشش می آید. یکی از نظامیان قلعه بنام شوابرین که قبلا از ماریانا خواستگاری کرده و جواب منفی شنیده بود در اثر حسادت با پتر دوئل میکند که پتر از زیر شانه راست با شمشیر زخم بر میدارد. پس از پنج روز، هنگام به هوش آمدن ماریانا را بر بالین خود می یابد که پتر عشق و احساسات قلبی خود را به او ابراز میدارد.بعد از مدتی قلعه بلوگورسک توسط امیلیان پوگاچف، قزاقی که از زندان فراری شده بود و تحت نام امپراطور تزار،گروهی از دزدان را دور خود جمع کرده ، شورش کرده و به غارت مشغول بود، سقوط میکند سروان میرونو ایوانونا دار زده میشود همسرش نیزکشته میشود.پتر نیز دستگیر وبا حرفی که شوابرین در گوش بوگاچف میگوید برای دار زدن طناب را دور گردنش می اندازند اما ناگهان صدایی شنیده میشود که دست نگهدارید، صدا مربوط به ساولی ایچ بود که به پای بوگاچف افتاده بود با اشاره بوگاچف طناب را از گردن پتر برداشتند.ماریانا در خانه زن کشیش بود که پوگاچف و همراهانش نیز در آنجا بودند زن کشیش،هرچند شوابرین حضور داشت، او را خواهر زاده خود معرفی میکند .شوابرین به حاکم قلعه منصوب میشود.پتر متوجه میشود پوگاچف همان فرد ناشناس راهنمای آنها در توفان بوده است که ساولی ایچ را شناخته بود و پتر پی به بخشوده شدن خود می برد.پوگاچف ، پتر را به اورانبورگ میفرستد تا از حاکم آنجا بخواهد خود زا تسلیم کند درحالیکه ماریانا در قلعه میماند.

در نزدیکی اورانبورگ پتر را به خانه سرتیپ راهنمایی میکنند سرتیپ و همراهانش در مجلس مشاوره نظامی، بر خلاف میل پتر ترجیح دادند که در اورانبورگ بمانند و در صورت حمله دفاع کنند. پتر طی نامه ای دریافت که شوابرین سه روز به ماریانا مهلت داده ،تا همسرش شود. پتربا درماندگی از سرتیپ میخواهد که چند سرباز و پنجاه قزاق برای فتح قلعه بلوگورسک در اختیار او قرار دهند که با وی مخالفت میشود لذا تصمیم گرفت به تنهایی به قلعه بلوگورسک برود در راه شبانه با شبگردهای یاغی روبرو میشود او را دستگیر ،پسش امپراطورشان میبرند ناباورانه خود را مقابل پوگاچف را میبیند در جواب پوگاچف که چرا به بلوگورسک میرود فکر عجیبی از خاطرش گذشت و اظهار داشت که برای نجات دختر یتیمی که آنجا گرفتار شکنجه است میرود پوگاچف برآشفت و اعلام کرد هرکس از عمال من چنین جسارتی کرده باشد از مکافات در امان نخواهد بود. و پتر خاطی را شوابرین معرفی میکند.

فورا پتر با پوگاچف با درشکه ای بسمت قلعه بلوگورسک حرکت کردند در آنجا شوابرین در مقام دفاع،مارینا را دختر سروان میروانا معرفی میکند پتر در برخورد با نگاه غضبناک پوگاچف گفت:این مطلب حقیقت دارد ولی خودت قضاوت کن که آیا در حضور همراهان تو در آن لحظات میتوانستم بگویم این دختر سروان میروانا حاکم قلعه است؟ قطعا او را قطعه قطعه میکردند.جواب مقبول پوگاچف واقع شد.

پس از نجات پتر با ماریانا در کالسکه ای نشستند تا به سیمبرسیک نزد پدر و مادر پتر بروند شب هنگام به شهر کوچکی رسیدند.شبگردان امر به توقف کردند رئیس شبگردان سرگرد زورین بود به پیشنهاد وی ماریانا با ساولی ایچ نزد پدر و مادر پتر میروند و پتر پیش زورین میماند.

چون بهار رسید زورین مامور شد که از ولگا گذشته به جانب سیمبرسیک که آتش فتنه از آنجا زبانه میکشید حرکت کند متوجه میشوند دهکده پدر پتر دچار هجوم یاغیان شده و لشکریان پوگاچف در آنجا پراکنده اند. پتر در زورقی با دو پاروزن نشست پس از گذشتن از رودخانه ،چون به دهکده رسیدند دریافتند که دهقانان شورش کرده اند و اربابان خود از جمله پدر پتر را جهت تحویل به پوگاچف زندانی کرده اند پتر خود را به پدر و مادرش و ماریانا که در یک انبار زندانی بودند رساند.

پس از یک مهلت کوتاه به دستور شوابرین به آتش کشیده میشود. با هجوم زندانیان به بیرون، شوابرین توسط پدر پتر زخمی میشود ولی در نهایت زندانیان دستگیر میشوند لیکن زورین که از طریق ساولی ایچ از اوضاع خبردار شده بود سر بزنگاه میرسد و آنها را نجات می دهد.

لیکن پس ازآن فرمان محرمانه ای به سرگرد می رسد که بایستی پتر آندرویچ را تحت الحفظ نزد هیات محاکمه همراهان پوگاچف بفرستد.معلوم شد که شوابرین برای انتقام جریان رابطه پتر آندرویچ با پوگاچف را بازگو نموده است که پتر ضمن شرح داستان آشنایی اش با پوگاچف و اینکه هیچ گاه به وی ملحق نشده است، برای اینکه پای ماریانا ایوانونا به وسط کشیده نشود خاموشی اختیار می کند.در خاتمه وی به جرم خیانت به زندان می افتد ماریانا جهت نجاتش به پطرزبورگ میرود تا با ملکه ملاقات کند.در باغ عمومی اتفاقی، خانمی را مشاهده میکند که جویای احوالش می شود و وی ماجرا را بدون کم وکاست برایش شرح می دهد واز هم جدا می شوند.همان روز کالسکه ی سلطنتی مقابل خانه ای که ماریانا درآن اقامت داشت  می ایستد  واطلاع می دهد که ملکه ماریانا را به خانه ی خود دعوت کرده است. و وقتی ماریاتا با ملکه  روبرو میشود متوجه شد خانمی که در باغ عمومی ملاقات کرده بود ملکه بوده است. لذا حکم آزادی  پتر آندرویچ صادردرضمن حمایتهای مالی لازم از ماریانا بعمل می آید.

 

           در پایان خلاصه ای  که در ابتدای کتاب آمده است عینا نقل میکنم :  

 داستان سرگذشت سرباز جوان پر شوری است که از زاد گاه خود به سرزمین های دور دست می رود  و به دختر سروانی دل  می بازد در راه این عشق شور انگیز تن به بلاهایی میدهد، دوئل می کن،د به پیشواز خطر می تازد. در جامه افسری  با پوگاچف شورشی نامدار زمان  که با تزار پنجه در افکنده بود دوستی می ورزد و به گناه دین دوستی محکوم به مرگ می شود ولی در نهایت معشو قه اش او را از این اتهام مبری می کند.



**این داستان، داستانی تاریخی  است . رمانسی سنتی است که ازتاریخ به عنوان زمینه ای برای ماجرایی عاشقانه استفاده میکند.چهارچوب تاریخی داستان دوران سلطنت ملکه کاترین دوم، یعنی دورانی است که شورش پوگاچف در آن روی داده است.پوشکین به مناسبت کارهایی که در خزانه­ ی اسناد دولتی، در پترزبورگ، بر عهده گرفته بود این داستان را شکل داد. 

 *** 

 سبک داستان رمانتیک است . پوشکین از سردمداران روسی مکتب رمانتیسم است. خیال پردازان قرن ۱۹ توده را آنگونه که بودند تصور نمی‌کردند بلکه آنگونه که می‌خواستند باشد تجسم می‌ساختند؛ بنابراین رمانتیسم در برابرواقع گرایی بود. آنها برعکس کلاسیسیست ها به خرد نمی پرداختند،بلکه به فرمان احساس و اندیشه گوش می‌دادند.

البته رمانتیک‌ها کاوش عقلی را یکسره بیهوده نمی‌دانستند، بلکه معتقد بودند که عقل فقط نمایندهٔ جزئی از استعدادهای انسان است. بنابراین اغلب آنها برای درک تمامیت عالم به نگرش‌های زیباشناسانه و شهودی روی می‌آوردند و اعتقادشان این بود که بینش عقلی از درک هستی ناتوان است.

ژان ژاک روسو از مهمترین متفکرین رمانتیک می‌گوید: «در نهایت، عقل راهی را در پیش می‌گیرد که قلب حکم می‌کند.

رمانتیسیسم را همانطور که از نامش پیداست، باید نوعی واکنش احساسی در برابر خردمحوری به‌شمار آورد. تمایلی به برجسته کردن خویشتن انسانی، گرایش به سوی خیال و رویا، به سوی گذشته تاریخی و به سوی سرزمین‌های ناشناخته.